عاشق نیستم

ای آسمان بر من ببار
من مجرمم از سوی یار
رانده شدم از شهر او
با آنکه دارم عهد او
در دشت غم پنهان شدم
به جنگ دل مهمان شدم
رفتم به اعماق جنون
حتی نمانده یاد اون
از گونه ها اشکی روان
بر سرنوشت یک جوان
جوانی در اوج وفا
به جرم خوبی شد رها
او مرده است ای مردمان
رفت که نباشد در میان
او رفت به آرامی شبی
یادش گرامی هر زمان
